قصه ی رنج مسافر      توی شبهای زمستون

خونه های سرد و تاريک      چشمهای هميشه گريون

 

دل پاکش مثل شيشه      کنج غربت مثل تيشه

حسرت ديدن خاکش      تو دلش مونده هميشه

 

مسافر توی خونه     واسه من داره ميخونه

ميگه ديدن يه آفتاب      توی سرزمين مشرق      توی قلب من ميمونه

 

گريه کن مسافر من       توی خواب و تو بيداری

سهم زندگی همينه       خاطرات يادگاری

 

 

شاعر‌: سعيدرضا خساره