خوانند مرا يک پرده نشين

ای دست رها نظری کن و اين پرده را تو بدار

من را تو ببين

اين پرده نشين يک پنجره است

جان و تن من يک حنجره است

در مسجد و دير

در ميکده و خلوت و غير

فرياد زدم --- هی داد زدم

ای آدمکان --- ای مردم پاک

از خواب گران بيدار شويد

اين جهل خسته ست هوشيار شويد

ديگر نخوريد اين غصه ی خاک

از خاک شديد --- بر خاک شويد

اين خاک جهان يک مشت گل است

تصوير بهار يک شاخه گل است

خون دلتان بود بايداق هو

پس خانه چه شد ؟

آن شاهد کو؟

ريشه ها ميمانند

 

شاعر: ناهيد هنرور